کورپاڼه | مقالې | استعفای عقل درافغانستان/ باضمیمه قسمت پنجم
لیکوال
د حروفو اندازه Decrease font Enlarge font

استعفای عقل درافغانستان/ باضمیمه قسمت پنجم

استعفای عقل درافغانستان/ باضمیمه قسمت پنجم استعفای عقل درافغانستان/ باضمیمه قسمت پنجم

چند روز پیش، روز جهانی فلسفه بود. از روز جهانی فلسفه، همه ساله، در همه‌ی کشورهای جهان بزرگداشت به عمل می‌آید؛ البته به استثنای افغانستان. عدم تجلیل از روز جهانی فلسفه در افغانستان، شاید علل و عوامل متعددی داشته باشد، اما مهم‌ترین عامل آن، قلت سهم یا حتی عدم مشارکت مان در فرایند تفکر جهانی می‌باشد.

بخش نخست

مقدمه

 

وقتی می‌گویم سطح مشارکت‌مان در فرایند تفکر جهانی زیر صفر است، شاید اندکی انتزاعی به نظر رسد، اما بنده تلاش خواهم کرد تا با ارایه‌ای یک معیار عینی و خارجی، مدعایم را واضح‌تر سازم.

معیار سهمیه‌بندی بنده در این‌جا تعداد آثار چاپ شده‌ای ملت‌ها می‌باشد. بررسی من در مورد آثار چاپ شده‌ای مولفان افغانستانی از دوره تاریخی معیین آغاز می‌شود؛ دوره‌ی تاسیس صنعت چاپ در افغانستان که همان دوره‌ی امیر شیرعلی خان می‌باشد. من این دوره را برای آن برگزیده‌ام که عصر شاهی امیر شیرعلی خان، عصر سرآغاز مواجهه‌ی کشور با مدرنیته نیز می‌باشد. من می‌خواهم با آغاز بررسی از این دوره، نشان دهم که روشنفکران، نویسندگان و قلم به دستان مان از همان آغاز مواجهه با دنیای مدرن، چه اندازه در فرایند تفکر جهانی سهم گرفتند و چه قدر آثار در این مورد چاپ کردند.

اگر چه بررسی دقیق آثار چاپ شده‌ای مولفان و نویسندگان افغانستان از زمان تأسیس صنعت چاپ تا به قبل از حادثه‌ی یازده سپتمبر نیازمند اسناد و آمار دقیق می‌باشد، اما بنده در این جا به آماری اکتفاء می‌کنم که فرزانه‌ای گرامی شادروان محمدحسین نایل ارایه کرده است. آقای نایل در کتابی که زیر عنوان «فهرست کتب چاپی دری» در سال ۱۳۵۶ هجری خورشیدی نگاشته است، مجموع آثار چاپ شده در افغانستان را در مدت صدسال پس از تأسیس صنعت چاپ، ۱۲۶۸ عنوان کتاب می‌داند. «نایل خود می‌گوید که نتوانسته است به شماری از  کتاب‌های چاپی دست یابد و گمانش این است که شاید شمار کتاب‌های چاپی در این صدسال به ۲۰۰۰ برسد. استاد رهنورد زریاب می‌گوید: « اگر این گمانه‌ای نایل را بپذیریم، می‌توان گفت که در درازای یک‌صده یعنی تا سال ۱۳۵۶ هجری خورشیدی در افغانستان در حدود ۲۰۰۰ کتاب و رساله به زبان دری به چاپ رسیده بودند. به سخن دیگر، می‌توان گفت که به صورت میانگین هرسال ۲۰ کتاب و رساله‌ای چاپی در زبان دری داشته‌ایم.

… بگذریم از این‌که نایل در کتابش رساله‌هایی چون: سومین راپور انجمن رهنمای خانواده، نشریه فوق‌العاده روز معلم، لایحه‌ی کار وزارت فواید عامه، بیانیه‌ی سردار محمدداود و مانند این‌ها را نیز گنجانیده است».

این در حالی است که در کشور همسایه مان ایران، سالانه هزارها جلد کتاب چاپ می‌شود.

به گونه‌ی نمونه؛ ایران تنها در سال ۸۹، ۶۴هزار و ۶۱۳ عنوان کتاب چاپ نموده است. هم‌چنان تعداد عنوان‌های کتاب‌های منتشرشده در سال ۸۸ بنا بر اعلام خانه کتاب، ۶۰هزار و ۷۱۱ عنوان کتاب بوده است.

و هم‌چنان گفته می‌شود که در سال ۱۳۸۹ بیش از ۳۲هزار و ۵۵ نفر از مؤلفان در ایران فعالیت داشته‌اند که از این تعداد ۲۶هزار و ۲۳۵ نفر مرد و ۵۸۲۰ نفر زن بوده‌اند.

آدمی وقتی به این دو آمار توجه کند، خواهد دید که سطح مشارکت‌مان در فرایند تفکر جهانی به چه اندازه ناچیز و حتا زیر  صفر می‌باشد. ما در عرصه‌ای تفکر نه تنها توان مقابله با غربیان را نداریم که حتا در نزد ایرانیان نیز حرفی برای گفتن نداریم.

عقب‌ماندگی افغانستان از سایر کشورها در عرصه‌ی کتاب و کتابت، شاید ریشه در بی‌سوادی اکثریت مردم مان داشته باشد، اما علل و عوامل دیگری نیز وجود دارند که نشان‌دهنده‌ای خواب خرد در افغانستان می‌باشند. به نظر می‌رسد که عقل و خرد در افغانستان، به دلایل متعددی، در خواب عمیق فرو رفته و از انجام مأموریت و رسالت خود که همانا تأمل‌ورزیدن، نقدکردن و اندیشیدن می‌باشد، استعفاء داده است.

چرا خرد در افغانستان مرده است؟ چرا مشارکت‌مان در فرایند تفکر جهانی زیر صفر می‌باشد؟ چرا ما کتاب نمی‌نویسیم؟ آیا ما بی‌استعدادتر از دیگران هستیم یا دچار قیمومت خودکرده شده ایم؟

بنده تلاش خواهم کرد تا در قسمت‌های بعدی به پاسخ این پرسش‌ها بپردازم. امیدوارم فرزانگان گرامی آن را جدی گرفته و سهوها و خطاهایم را تصحیح کنند.

قسمت دوم

عقل افغانی:

آندره لالاند، فیلسوف فرانسوی، عقل بشری را به دو بخش تقسیم می‌کند: عقل خلاق و عقل ساخته‌شده.

لالاند بدین عقیده است که وظیفه و کارکرد عقل خلاق بررسی و تحقیق و آفرینش اصطلاحات و پی‌ریزی اصول و مبانی است؛ ملکه‌ای است که توسط آن انسان می‌تواند از ادراک بین اشیاء مادی کلی و ضروری را دریابد و او نزد همگان یکسان است اما دومی مجموع و قواعدی است که در استدلالات‌مان بدان تکیه می‌کنیم و این دومی با وجودی که میل به وحدت دارد از عصری به عصر دیگر متفاوتند- چنان‌که در افراد مختلف متفاوتند.

دکتر محمدعابد جابری که یکی از نویسندگان به نام دنیای عرب می‌باشد، در کتاب «تکوین عقل عربی» فرق میان این دو نوع خرد را چنین بیان می‌کند: «عقل خلاق مبنا و شاخص را پایه‌ریزی می‌کند اما عقل ساخته‌شده در هر برهه‌ای از تاریخ به تسلط یک سلسله از اصول و قوانین منجر می‌گردد که فعالیت ذهنی فرد انسانی را تشکیل می‌دهد. این عقل متمایزکننده‌ای حیوان و انسان است، در عین حال منبع عقل ساخته‌شده هم‌چنان خرد خود انسان است و به گفته‌ای لوی استروس، عقل خلاق موجودیت عقل ساخته‌شده را قبول می‌کند. معنی این سخن این است که عقل خلاق با فعالیت‌های ذهنی‌اش که مبانی و شاخصه‌ها و معیارها را طرح می‌کند، در نهایت به عقل ساخته‌شده منتهی می‌گردد».

اگر تقسیمات لالاند در مورد عقل بشری را بپذیریم، گفته می‌توانیم که افغان‌ها نیز از این قاعده مستثنا نبوده و آن‌ها نیز دارای عقل ویژه می‌باشند.

عقل افغانی که همان معادل «عقل ساخته‌شده» است، مرکب از مولفه‌های زیر می‌باشد: تذکر به جای تفکر، تعبد به جای استدلال، گذشته‌گرایی به جای آینده‌محوری، عدم اعتماد به نفس و صغارت خودکرده، ناامیدی، عمل‌زدگی و استبدادزدگی.

افغان‌ها اگر چه در اصل انسانیت و بهره‌مندی از استعداد طبیعی و توانایی دماغی با دیگر ملت‌ها برابراند، اما به دلیل حضور این عناصر و مولفه‌ها در فرهنگ شان، نمی‌توانند از خرد خدادادی شان استفاده شایان نموده و در فرایند تفکر جهانی سهم بگیرند و کتاب بنویسند و فیلسوف و فزیکدان و مهندس زبردست تربیه نمایند.

این در حالی است که سایر ملل جهان، به دلیل دوری جستن از این عادات، توانایی استفاده از خرد را کسب نموده و نام نامی شان را در فهرست ملل متفکر جهان ثبت نموده اند.

اندک‌ترین پیامد حضور این مولفه‌ها در میان افغان‌ها این می‌باشد که آن‌ها را مقلد و گذشته‌گرا تربیه نموده و اعتماد به نفس آن‌ها را می‌ستانند و از آن‌ها آدمیان اسیر در بند سنت می‌سازند. ملل و نحلی که به چنین ویژگی‌هایی متصف باشند، هیچ گاهی به خود حق تفکر را نداده و خود را ناتوان‌تر از آن می‌پندارند که فکر و فیلسوف شوند و فزیکدان به بار آیند. از مهم‌ترین ویژگی‌های این گونه ملل و نحل، فقدان اعتماد به نفس و نشخوار گفته‌های گذشتگان می‌باشد.

قسمت سوم

عدم اعتماد به نفس

یکی از باورهای که در میان افغانستانی‌ها وجود دارد این است که دوران ظهور امام ابوحنیفه‌ها و ابن سیناها و البیرونی‌ها گذشته و دیگر هیچ کسی نخواهد توانست بدان درجات علمی و فلسفی رسیده و صاحب عنوان فیلسوف و مجتهد شوند. باور این‌ها این است که ابن سیناها و البیرونی‌ها موجودات متعلق به گذشته بوده و پدیده‌های اند تکرارناشدنی. یادم می‌آید که یکی از استادان در وصف مرحوم مولوی عبدالرحیم خنجانی می‌گفت که عظمت علمی این آدم، همانند امام ابوحنیفه است، اما جای تأسف آن است که در عصر متأخر چشم به جهان گشوده است. چرا ما افغانستانی‌ها، ابن سیناها و البیرونی‌ها را پدیده‌های تکرار ناپذیر می‌دانیم؟ چرا فکر می‌کنیم که توانایی اندیشیدن و فیلسوف شدن را نداریم؟ دلیل این همه خودکم‌بینی، احساس حقارت و صغارت و عدم اعتماد به نفس مان چیست؟ بنده بدین عقیده‌ام که خودکم‌بینی و عدم اعتماد به نفس مان، ریشه در عوامل زیر دارد:

۱ – نظریه علم صوفیان:  افغانستان کشوری است با پیشینه‌ی درازی از عرفان و تصوف. گفته می‌شود که در این سرزمین از زمان‌های بسیار دور تا به هنوز سه فرقه‌ای نقشبندیه، چشتیه و قادریه پیروان خود را داشته و به گونه‌ای مورد احترام مردم بوده اند.

حضور دامنه‌دار سنت تصوف در افغانستان، اگر پیامدهای مثبتی چون ترویج روحیه‌ای تساهل و تسامح در جامعه‌ی مان، پیامدهای منفی نیز در گستره‌ای علم و فرهنگ کشور از خود برجا گذاشته که منجر به تعطیلی خرد در این سرزمین گردیده است. یکی از این پیامدهای منفی، تضعیف اعتماد به نفس افغانستانی‌ها می‌باشد. افغانستانی‌ها اگر امروزه احساس می‌کنند که دیگر توانایی پرورش ابوعلی سیناها را نداشته و لیاقت کسب عنوان فیلسوف و مجتهد را ندارند، دلیل آن در نظریه‌ای علم صوفیان می‌باشد. صوفیان بدین عقیده‌اند که علم نه از راه تجربه، عقل و حواس، بل از طریق اشراق و شهود قلبی قابل حصول است. مولانا جلال الدین محمدبلخی می‌سراید:

دفتر صوفی سواد و حرف نیست

جز دل اسپید همچو برف نیست

غزالی در مورد نظریه علم صوفیان، عین همین تعبیر مولانا را به کار می‌برد: «تربیت صوفیانه، نظام و ساختار مقرر و معیینی ندارد، زیر این تربیت نه علم است که فرا گرفته شود و نه شناخت است که حاصل آید. این دست تربیت، تنها رفتاری است که از راه ریاضت ناشی از خودداری از هوس‌ها و دل‌بریدن از دنیا و پشت‌پازدن به دار غرور و روی کردن به سرای جاوید است».

گفته می‌شود که نظریه علم صوفیان در میان افغانستانی‌ها، چنان نهادینه گردیده است که حتا فیلسوفی مانند ابوعلی سینا که از جمله‌ی مشاییان می‌باشد، نیز آن را پذیرفته و بدان باورمند بوده است. دکتر محمدعابدجابری، متفکر برجسته‌ی عرب، از ابوعلی سینا نقل می‌کند که گفته است: «به تو از عادات عرفاء اخباری می‌رسد که در دروغ شمردن آن‌ها تعجیل مکن. در باره آنان می‌گویند که یکی از عرفاء برای خلق طلب آب کرد و تشنگی شان بر طرف شد…، طلب شفا کرد، تمامی شفا یافتند یا نفرین شان کرد، روزگار شان تباه شد و با زلزله روبرو شدند یا در راهی دیگر هلاک گردیدند، یا برای آنان دعا کرد و از وبا، مرگ، سل، و طوفان در امان ماندند یا حیوانات درنده‌خو از آنان ترسیدند و یا پرندگان به آنان نزدیک شدند…، شنیدن چنین اخباری را مبادا به انکار برخیزی، هنگامی که چنین اخباری را شنیدی قدری مکث کن و تعجیل مدار. زیرا چنین اتفاقاتی از اسرار طبیعت است و از دلایل گوناگونی برخوردار است…، تأثیرات بعضی از نفس‌ها فراتر از بدن‌های‌شان می‌رود، آن‌ها صاحب قدرت و نیرو هستند. نفس‌هایی وجود دارند که شبیه نفس عالمند… و نفسی که صاحب این قدرت است اگر از اهل صالح باشد، خویش را پاکیزه و منزه کرده و طریق درست را درک می‌کند: چنین فردی صاحب معجزه و کرامات و همانند یک ولی و شبیه پیامبر است. اگر فردی دارای روحی فاسد و بد باشد آن را در طریق بد استفاده کرده یک افسون‌گر خواهد شد».

کم‌ترین پیامد این نگرش در میان مان این بوده که ما به نیروی عقل و خرد در کشف حقیقت بدبین گردیده و آن را کار «لقا» و «ریاضت» و «تزکیه» بدانیم.

حسن حنفی، متفکر دیگر عرب، در مورد پیامد نظریه علم صوفیان برای جهان اسلام چنین می‌گوید: «در آغاز اندیشه فلسفی ما، عقل نسبت به اشراق برتری حایز اهمیتی داشت. زیرا خدا را «عقل المعقول» و عقل انسان را «عقل فعال» نام نهاده بودند. از رابطه‌ای این دو، نظریه‌ای را به وجود آورده بودند. در حالی که در سایه‌ای نظریه اشراق، این تعابیر و مفاهیم تغییر کرد. در واقع شناخت و نتایج آن را به علم ربانی ارجاع می‌دادند و آن را منبع و سرچشمه اصلی می‌دانستند که همین منبع خارج از جهان محسوس، یعنی از عقل المعقول نشأت می‌یافت و از آن منبعث می‌گشت نه از مشاهده، تجربه و احساس. تمام علوم و حکمت و رسالت و پیامبران، بینش و اندیشه‌ی فلاسفه و الهام و تجربه درونی عرفاء از عقل المعقول ناشی می‌شد و وحی در آن مکتوب بود که متکلمین از آن به نام «لوح محفوظ» نام می‌بردند.

ما امروز بی‌شک اعتقاد داریم که منبع و سرچشمه‌ی آگاهی و شناخت، ماورای عقل و خارج از آن است. یعنی شناخت را الهام قلبی که تنها با چشم بصیرت قابل درک است، دانسته و باور داریم که نوری از سوی خدا به انسان الهام می‌شود. همین امر به خوبی نشان می‌دهد که ما تنها به جنبه‌ی عرفانی تصوف و اندیشه اشعری ارزش می‌دهیم و به منطق و خرد که فلسفه بدان تکیه داشت، توجهی نکرده‌ایم».

بنابراین، امروزه ما افغانستانی‌ها اگر بدین عقیده‌ایم که دیگر ابن سینایی ظهور نخواهد کرد، دلیل آن را در فقدان معنویت و تزکیه نفس مردم می‌پنداریم. ما بدین عقیده‌ایم که مردمان پیشین از نفس پاک‌تری نسبت به ما برخوردار بودند. آن‌ها علم لدنی داشتند، یعنی علم خدادادی. و ما که آلوده نفس‌ایم، نمی‌توانیم به مقام علمی آن‌ها برسیم. ما در تأیید این اندیشه‌ای مان به حدیثی منسوب به پیامبر اکرم استناد می‌کنیم که فرموده است: بهترین قرن‌ها قرن من است و دو قرن بعد آن. باقی همه رو به فساد و انحطاط می‌باشند.

قسمت چهارم

جادوستان

کشور عزیزمان افغانستان، کشوری است دارای ساختار قبیله‌ای. فردوسی بزرگ از جامعه قبیله‌ای تعبیر به «جادوستان» می‌کند. رنان نیز در تاریخ علم کمبریج تعبیر «جادومزاجی» را برای معرفت قبیله‌ای به کار برده که با تعبیر فردوسی از جامعه ایرانی تطابق دارد.

منظور فردوسی از جادوستان، سرزمینی است که آدمی خود را اسیر موجودات موهومی چون دیو و پری و سایر موجودات ماوراءطبیعی دانسته و برای خود در تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هیچ نقشی قایل نمی‌باشد.

از بهترین نمونه‌های این امر، عدم تمایزگذاشتن میان قوانین طبیعی و قوانین دستوری می‌باشد. کارل ریموند پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن می‌گوید: «از مشخصه‌های نگرش جادویی جامعه بدوی قبیله‌ای یا «بسته»، یکی آن است که این جامعه در درون حلقه‌ای افسون شده‌ای تابوها، قانون‌ها، و راه و رسم دگرگون‌ناشونده‌ای می‌زید که ناگزیری شان همان اندازه است که ناگزیری برآمدن خورشید، یا چرخه‌ای فصل‌ها، یا بسامانی‌های از همان سان در طبیعت. و تنها پس از آن‌که این «جامعه بسته»ی جادویی فرو بپاشد، فهم نظری تفاوت میان «طبیعت» و «جامعه» پرورش تواند یافت.

رازوری و افسون‌زدگی ذهنیت قبیلوی تنها شامل قوانین دستوری نمی‌شود، بل تمام مناسبات فردی و اجتماعی انسان‌ها را در بر می‌گیرد. وقتی گوته می‌گوید: «این است آن‌چه تو هستی و از خودت نمی‌توانی بگریزی» در واقع احساس یک انسان قبیله‌ای را بیان می‌کند. انسان قبیله‌ای می‌پندارد که دست تقدیر، سنوشت هر کسی را پیشاپیش نوشته و هیچ کسی توانایی مداخله در سرنوشت محتوم خود را ندارد. از منظر انسان قبیله‌ای، اگر کسی واجد صفات «فیلسوف»، «فزیکدان» و «نابغه» می‌باشد، او این صفات و ویژگی‌ها را نه از مهارت و شایستگی‌های شخصی خود، بل باید یک امر خدادادی بداند و شکر آن را بر جا آورد. انسان قبیله‌ای بدین عقیده‌است، تا هنگامی کسی مورد لطف و عنایت قدرت‌های فوق طبیعی قرار نگیرد، شایستگی کسب عناوین «فیلسوف»، «فزیکدان» و «نابغه» را پیدا نمی‌کند. خودکم‌بینی و احساس حقارت و صغارت انسان قبیله‌ای، ریشه در همین ذهنیت دارد. او همواره به دنبال آن است تا سرنوشت محتوم خود را در خواب و یا در ستاره‌ها ببیند. این در حالی است که مردم در جوامع باز و دموکراتیک از فرهنگ عقلانی برخوردار بوده و بدین عقیده می‌باشند که همه چیز می‌تواند فرق کند و هر کسی مسوول سرنوشت خود است.

بنابراین، در نظام‌های دموکراتیک کسی به اوج ثروت و قدرت و شهرت عروج می‌کند که اعتماد به نفس داشته و متکی به دیگران نباشد.

درست  به همین دلیل است که هربرت اسپنسر، فیلسوف و نظریه پرداز برجسته‌ای لیبرال دموکراسی، مخالف کمک و همکاری باگداها می‌باشد.

می‌گویند هربرت اسپنسر در میهمانی بزرگی که توسط تنی چند از مشاوران مالی نیورکی به افتخار او برگزار شده بود، درباره‌ای گناه ابلهانه‌ای انداختن حتی یک سکه ده‌سنتی در ظرف گدا سخنرانی کرد. او افزود، شگفت آن‌جا است که گدا همان سکه ده‌سنتی را هم نه صرف جست‌و جوی کار، بل صرف خرید آب‌جو و تنباگو می‌کند. او می‌گفت، کمک به گدا تأثیر ندارد مگر تداوم بخشیدن به وجود و ازدیاد کسانی که باپیشرفت ناسازگار اند.

دیل کارنگی هم بدین عقیده بود که به جایی کمک مالی به گداها باید کتاب‌خانه عمومی ساخت. او می‌گفت، ایجاد کتاب‌خانه عمومی بهترین شیوه‌ای کمک کردن با گداها است.

می‌گویند روزی آقای دولی، طنزپرداز ایرلندی‌تبار شیکاگویی، پیش‌خدمت کارنگی را فرستاد تا به او بگوید که ولگردی دم در است و لیوانی شیر و تکه‌ای نان می‌خواهد. کارنگی در پاسخ گفته بود: «نه، آن بی‌نوا را بی‌نواتر نکن. کتاب‌خانه‌ای به او بده.»

کارل مانهایم، جامعه‌شناس معروف آلمانی، فرق این دو ذهنیت را چنین بیان می‌کند: «جالب است ببینیم که چگون نگرش دموکراتیک در رشته‌ای که به طور سنتی اقتدارگرایی در آن غالب بوده‌است نفوذ می‌کند. منظور من رشته‌ای آموزش موسیقی است. همواره در آموزش موسیقی فرق گذاشتن میان آن‌که ذوق موسیقی دارد و آن‌که ندارد یکی از داده‌های اولیه بوده‌است. اما اخیراً آموزش‌شناسانی مثل جاکوبی چنین تمایزی را انکار کرده‌اند. مطابق این دکترین جدید هر بچه‌ای به طور بالقوه ذوق موسیقی دارد و اختلاف در استعداد صرفاً به تجارب اولیه‌ای او بر می‌گردد». مانهایم در تفسیر این موضوع چنین می‌افزاید: «این‌که این نظریه‌ها درست هستند یا نه در این‌جا مورد توجه ما نیست، بلکه مراد ما از اشاره به آن‌ها آوردن مصادیقی از نگرش دموکراتیک نسبت به آموزش است. بر اساس این نگرش، تسلط در موسیقی یا سایر هنرها ویژگی افراد استثنایی نیست. توانایی کسب چنین مهارتی کم‌تر از توانایی سخن گفتن عمومیت ندارد. اگر بچه‌ها در موسیقی بی‌ذوق بار می‌آیند برای این است که به نغمه‌پردازی تشویق نمی‌شوند. بنابراین، از حد یک سطح ابتدایی و بچگانه‌ای موسیقی‌دوستی فراتر نمی‌روند. به همین نحو، اگر برخی از مردم نقش‌های بدوی و کودکانه می‌کشند بدین سبب است که برای ذوق نقاشی خود تشویق نشده‌اند. شاه‌بیت این نظریه‌ها این است که جوامع دموکراتیک از اندیشه‌ای تفاوت اساسی میان انسان‌ها فاصله گرفته‌اند و تفاوت‌های آشکار را به عوامل محیطی نسبت می‌دهند».

بنابراین، افغانستانی‌ها اگر احساس می‌کنند که توانایی اندیشیدن و فیلسوف و متفکرشدن را ندارند، این احساس صغارت و خودکم‌بینی، نشانه‌ای قبیله‌ای بودن آن‌ها می‌باشد. افغانستانی‌ها، به دلیل آن‌که در ساختار قبیله‌ای به سر می‌برند، ابوعلی سیناها و البیرونی‌ها را ساخته و پرداخته‌ای موجودات فوق طبیعی و وهمی پنداشته و خود را ناتوان‌تر از آن‌ها می‌پندارند. گذار از جامعه قبیله‌ای به سوی جامعه باز در افغانستان، مستلزم آن است که ما دانشمند شدن را یک آرمان سهل‌الوصول بدانیم و بدین عقیده شویم که همه می‌توانند از این خرمن، خوشه‌ای بچینند.

قسمت پنجم

ذهن گذشته‌گرا

کشور عزیز مان افغانستان، کشور سنتی است. جوامع سنتی اگر چه، به قول آنتونی‌گیدنز، در اصل گذشته‌گرا می‌باشند، اما آن‌چه این معضل را در افغانستان نهادینه ساخته است، ایسم‌ها و تفکرات وارداتی می‌باشد که در چنددهه‌ای گذشته از کشورهای مصر و ایران وام گرفته شد. وقتی من ایسم‌ها و تفکرات وارداتی می‌گویم، منظورم دومکتب ناسیونالیسم ایرانی و بنیادگرایی اخوانی می‌باشد. واقعیت این است که هم ناسیونالیسم ایرانی و هم بنیادگرایی اخوانی هر دو گذشته‌گرا می‌باشند. ناسیونالیسم ایرانی از کوروش و جمشید می‌گوید و بنیادگرایی اخوانی از دوره طلایی تمدن اسلامی. گذشته‌گرایی این دومکتب، باعث گردیده است که در افغانستان هم روشنفکران و ملی‌گرایان گذشته‌گرا باشند و هم اسلام‌گرایان.

گذشته‌گرایی و عدم توجه ما افغانستانی‌ها نسبت به آینده، پیامدهای خطرناکی برای کشورمان داشته است که اهم آن‌ها به شرح زیر می‌باشد:

۱ – تکرار گذشته: ماکس پلام در جایی فایده علم تاریخ را رهایی از حکومت مردگان و از سالاری گذشتگان می‌داند؛ چیزی که نیچه آن را «فرار از مرکز ثقل گذشته» می‌خواند. منظور او از حکومت مردگان این است که انسان‌ها در دنیایی زندگی می‌کنند که ساخته و پرداخته‌ی خودشان نبوده و بلکه آن را از گذشتگان به ارث برده‌اند. بنابراین، بیش‌تر ناهنجاری‌های که در میان شان موجود می‌باشد، میراث گذشتگان می‌باشد. ما اگر تلاش نکنیم که از دام گذشته خود را نجات دهیم، همواره «گذشته» تکرار خواهد شد؛ چیزی که امروزه متأسفانه در افغانستان وجود دارد. روشنفکران و فعالان سیاسی افغانستان با وجود آن‌که همه سعی و تلاش شان را به خرچ می‌دهند تا کشورمان از انحطاط به درآورده و به سوی ترقی و پیشرفت سوق دهند، اما به دلیل الگوگیری از گذشته، هم‌چنان در قید «گذشته» باقی مانده‌اند.

۲ – تحریم بدعت و نوآوری: تقدیس بی‌حد و حصر گذشته و رمانتیک‌سازی آن، کمترین پیامدش تحریم بدعت و نوآوری می‌باشد. انسان‌ها وقتی گذشته را کاملاً آرمانی بپندارند، طبعاً به نوآوری که در تضاد با گذشته‌گرایی می‌باشد، مخالفت می‌کنند. این در حالی است که یک جامعه با نوآوری است که به پیشرفت می‌رسد. نهضت سلفی‌گری که امروزه در جهان اسلام وجود دارد، محصول همین تقدیس و تمجید از گذشته می‌باشد.

۳- توجیه تنبلی و انفعال: یکی دیگری از پیامدهای تقدیس گذشته، توجیه تنبلی و انفعال می‌باشد. جوامعی که تنبل و منفعل باشند، برای آن‌که از میزان درد و رنج روحی – روانی شان بکاهند، به افتخارات گذشتگان شان متوسل شده و هر لحظه آن را به رخ مردم می‌کشند. درست، شبیه افغانستان. امروزه وقتی شما با هر جوان افغانستانی صحبت کنید خواهید دید که نخستین چیزی را به  عنوان افتخار شان پیشکش می‌کنند، مولانا و البیرونی و ابن سینا و…  می‌باشد. این در حالی است که ارزش و مدنیت ملت‌ها با امروز شان شناخته می‌شود، نه با گذشته‌ی شان.

عبدالشهید ثاقب _ خبرگزاری جمهور

Subscribe to comments feed آندونه (0 ولیکل شو)

د پایلو ټولیزه: | ښودنه:

خپلو آندونه ولیکې

  • Bold
  • Italic
  • Underline
  • Quote

مهرباني وکړې امنیتي کوډ داخل کړی:

Captcha
  • ملګرو ته لیږل ملګرو ته لیږل
  • د چاپ پاڼه د چاپ پاڼه
  • ساده نسخه ساده نسخه

Tagged as:

نښتل د دې خبر لپاره شتون نه لري

د دې خبر ارزونه

0